<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139</id><updated>2011-08-19T15:31:28.469+04:30</updated><category term='letters'/><title type='text'>Dear Mr. Auster ...</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>39</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-5773457298412933402</id><published>2010-11-13T19:24:00.001+03:30</published><updated>2010-11-13T19:24:52.860+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='letters'/><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;مدت‌هاست که چیزی براتون ننوشتم، امروز داشتم چیزی می‌خوندم، یه متن کوتاه درباره‌ی یه سری زندگی تکراری و آدم‌های متفاوتی که تو اون قالب‌ها تکرار می‌شن و خودم رو وسط اون تکرار دیدم، صفحه رو بستم و به این فکر کردم که برای شما بنویسم.&lt;br /&gt;اتاقم هنوز همون شکلیه، یه گلیم زرد و نارنجی انداختم روی موکت خاکستری قدیمی اتاق، کیف‌ها و کتاب‌ها و لباس‌ها همونجوری پخشن که قبلا هم بودن، شب‌ها یه شمع آبی روشن می‌کنم تو یه جا شمعی رنگی با طرح‌ها عجیب و غریب و طرحشون رو روی زمین نگاه می‌کنم، چراغ خواب خرابه و هنوز دلم نخواسته درستش کنم. بطری‌های آب معدنی روی طبقه‌ی دوم جلوی کتاب‌های شما انبار شدن انگار، چهار تا؟ پنج؟ بیشتر گمونم.&lt;br /&gt;آفتاب عصرهای پاییزی رو دوست دارم، خوشرنگه و غمگین شاید، وقتی بیرونم ردش رو دیوارها و دست و تن بقیه دنبال می‌کنم، مدت‌هاست که پیاده‌روی نکردم، بین موهام تارهای سفید و روشن بیشتر شدن، توی آینه نگاهشون می‌کنم و از روی صورتم کنارشون می‌زنم، هیچ اندوه و افسوسی بابت ظاهر شدنشون و گذشتن زمان ندارم.&lt;br /&gt;نمی‌تونم بفهمم چطور تحمل کردید آقای آستر، چطور تحمل می‌کنن؟ چطور می‌شه یه روز رو به روز دیگه وصل کرد؟&lt;br /&gt;یه حس بیزاری عجیبی به خیلی چیزها پیدا کردم، چیزهای کوچک و بی‌اهمیت حتی، خودم رو نمی‌فهمم آقای آستر، هیچوقت اینجوری از زندگی فراری نبودم، فکر کرده بودم حداقل این بار کمتر درد خواهد داشت ولی نه کمتر که بدتر حتی، بیزارم آقای آستر از مزخرفاتی که درد رو مقدمه‌ی اتفاقات بهتر می‌دونن و فکر می‌کنن همه چیز بهتر می‌شه و خودم هم اینها رو به بقیه تحویل دادم و بیزارم از این روی رنگارنگ خوشبین خوش خیالم، صبح خواب بدی دیدم و از همون صبح توی اتاقم موندم، در رو بستم و پتو رو روی سرم کشیدم و سعی کردم به خواب‌هام فکر نکنم، حالا هم بیدارم و سعی می‌کنم د‌ِرَفت کارم رو بنویسم و به این فکر نکنم که کلمه‌ها کلافه‌م می‌کنن و تصاویر کلافه‌م می‌کنن و صدای تلویزیون زیادی بلنده و نور اتاق هم خیلی کمه، باید لامپ بگیرم و همه چیز رو سرجاش بچینم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-5773457298412933402?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/5773457298412933402/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=5773457298412933402&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5773457298412933402'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5773457298412933402'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-6754227896326509436</id><published>2009-11-05T13:36:00.001+03:30</published><updated>2009-11-05T13:36:35.736+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>برای کی بنویسم آقای آستر؟ شما؟ خودم؟ بقیه؟&lt;br /&gt;دیروز وسط میدون جنگ بودیم انگار، دستش رو محکم چسبیده بودم و از این طرف می‌رفتیم اون طرف، یه جا یه مرتبه یه دختری دستاش گرفت بالا و رفت وسط میدون و از اون طرف هم بقیه اومدن و بعد یه مرتبه ما نفهمیدیم چی شد، دستمو کشید که بیاٰٰ، که ندو، که آروم ... و من به پشت سری که هلم می‌داد می‌گفت ندو، ندوییم.&lt;br /&gt;از کوچه‌ی پایینی برگشتیم بالا، موتورهاشون با صدای بلند از کوچه رد می‌شدن، نگاهمون می‌کردن؟ نمی‌دونم! ژاکتم روی دست راستم بود و بطری آب دست چپم، برگشتیم بالا، از این طرف به اون طرف.&lt;br /&gt;این طرف‌تر از بالا سیل جمعیت میومد و ما خلاف جهت می‌رفتیم و داد می‌زدم آقای آستر، به اندازه‌ی همه‌ی این روزها به اندازه‌ی همه‌ی دردی که جا خوش کرده بود تو سینه‌م داد می‌زدم، ایستادیم، داد زدیم، داد زدیم ... ریختن، دوباره، ‌" آروم، آروم"، از بیخ گوشم رد شد، دستم رو می‌کشید که بیا که بیا، واردتر از منه هرچی که هست، رسیدیم به اون طرف خیابون، راننده داد می‌زد " یه نفر"، دستم رو کشید و فرستادم توی ماشین، ایستاد تا نفر بعدی کنارم بشینه، گفت خونه، برو.&lt;br /&gt;آقای آستر کل راه رو تا جایی که می‌تونستم برگشته بودم تا ببینمش، شوخی که نبود، جزئی از من بود، جزئی از اون بودم، بابا رو تنها گذاشته بودم وسط معرکه‌ای که امروز همه می‌دوننش و وسط راه هی می‌گفتم من پیاده می‌شم، من پیاده می‌شم و دختر بغل دستی که دستمو محکم چسبیده بود و راننده که توی آینه نگاهم می‌کرد و می‌گفت نترس دخترجان، نترس.&lt;br /&gt;دفعه‌ی دومی که ریخته بودن، تو یه کوچه رفتیم، روسریمو محکم دور سرم بستم، ژاکتمو تن کردم، گفتم دیگه نمی‌ترسم. چرا، می‌ترسم ولی اون موقع چشمامو دوخته بودم به موتوری که میومد که بره وسط جمعیت، نگاهش کردم، فهمید؟ نمی‌دونم.&lt;br /&gt;رسیدم خونه زود بود، خیلی زود، ریه‌هام می‌سوخت، دخترک تازه برگشته بود، بغض کرده بودم، باید برمی‌گشتم.&lt;br /&gt;باید برمی‌گشتم آقای آستر؟&lt;br /&gt;تا خود صبح کابوس دیدم، اینها رو هم برای شما می‌نویسم، که بدونین که خجالت کشیدم از اینکه اون وسط سوار شدم که دست دختر بغل دستی رو کنار نزدم و پیاده نشدم، که سهمی نداشتم دیروز، که سهمی ندارم جز همین دستبند سبزم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-6754227896326509436?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/6754227896326509436/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=6754227896326509436&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/6754227896326509436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/6754227896326509436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-7290392936731663664</id><published>2009-08-27T05:23:00.000+04:30</published><updated>2009-08-27T05:24:04.197+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;نزدیک صبحه باز و منم که بیدار. اول نمی‌خواستم برای شما بنویسم ولی اینجا رو می‌خوندم و دلم تنگ شد. فکر کردم چه چیزایی به ذهنم می‌رسید و براتون می‌نوشتما!&lt;br /&gt;یه سری پستا البته نباشن بهتره ولی می‌ذاریم که باشن، به هر حال یه دلیلی داشته نوشتنشون دیگه!&lt;br /&gt;حالا! دیدم که از into the wild نوشته بودم، باورتون می‌شه که از موقعی که گم شده دیگه پیداش نکردم؟ یعنی انواع و اقسام کاغذ و کتاب و مداد و روان نویس پیدا کردم ولی اون دی وی دی آب شده رفته توی زمین! عجیبه‌ها!&lt;br /&gt;بلاخره هم راضی شدم به حرف زدن. دو تا قرص سفیدن. از همون روز ولی شروع کردم به گفتن اینکه این قرصا آدمو خالی می‌کنن، پرت نگفتم، می‌دونید که، واقعیته! ولی من خب دراما کوئینی هستم برای خودم که از کاه کوه می‌سازم به معنای واقعی کلمه!&lt;br /&gt;البته اینم هست که سه شنبه غمگین‌تر روزم بود، البته که حساب روزهایی که خوب نیستند از دست همه در رفته ولی سه شنبه که سالگرد اون نیست شدن بود روز خوبی نبود، دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می‌کردم، همین، بیست ساعت خوابیده بودم و باز می‌خواستم بخوابم و فقط بخوابم تا این سوم شهریور بیاد و بگذره و خلاص!&lt;br /&gt;و اومد و گذشت و تموم، با کلی اتفاقی که به سالگرد کذایی ربطی نداشت ولی چین و چروکای صورت پیرمرد توی ذهنم مونده، سرش که پایین بود و می‌نوشت و می‌نوشت و مي‌نوشت، چه دردی می‌کشن آقای آستر، اینو دیگه حتی شما هم نمی‌دونید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-7290392936731663664?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/7290392936731663664/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=7290392936731663664&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/7290392936731663664'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/7290392936731663664'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-3285267675935737986</id><published>2009-07-22T03:39:00.001+04:30</published><updated>2009-07-22T03:39:35.439+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;کارها رو گذاشتم جلوم تا مرتبشون کنم و شروع کنم، چشمم میفته به اینکه یکی نوشته "چهلمین ..." بعد فکر می‌کنم 40؟ تقویم روی میز رو نگاه می‌کنم و حساب می‌کنم که ماه پیش بود یعنی؟ دیر می‌گذره این روزا آقای آستر.&lt;br /&gt;گمونم که می‌خواستم تو این روزا اسم شما رو هم می‌شنیدیم ولی هنوز که خبری نیست.&lt;br /&gt;امیدوارم ولی، می‌دونین؟ به طرز غریبی امیدوارم، شاید هم که زیادی خوش خیال باشم، نمی‌دونم، ولی امیدوارم.&lt;br /&gt;داشتم به دوستی می‌گفتم فکر نمی‌کردم توی دوران ما پیش بیاد، یعنی خب ببینین، کی انتظارشو داشت؟ من که نداشتم ...&lt;br /&gt;حالا تقویم رو نگاه می‌کنم و امیدوارترم آقای آستر، با اینکه هوا داغ شده و همه چیز عجیب و غریبه.&lt;br /&gt;بعد هم که باز به فکر نامه نوشتن افتادم، نه اینطوری نگاهم نکنین، احتیاج دارم من به نوشتن اون کلمات، باید که از زیر دستم ردشون کنم که برن، نگه داشتنشون هیچ فایده‌ای نداشت، باور کنین. البته خب شما که می‌دونین چقدر دوست دارم این نامه نوشتن‌ها رو و هیچ وقت هم یاد نمی‌گیرم که یه سری نامه‌ها رو باید ننوشت و یه سری حرفا رو هم باید نزد.&lt;br /&gt;بیشتر می‌نویسم براتون آقای آستر، بعدا، سر فرصت البته، ولی بیشتر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-3285267675935737986?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/3285267675935737986/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=3285267675935737986&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3285267675935737986'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3285267675935737986'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-8059305360641567302</id><published>2009-03-27T16:34:00.002+04:30</published><updated>2009-03-27T16:38:58.497+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ساعت 7 صبحه، شایدم نزدیک 8 باشه آقای آستر!&lt;br /&gt;اطرافم پر از صداست و نور و تصویر. صدای پرنده‌هایی که دارن می‌خونن و صداشون آدم رو یاد خنکای نسیم و سبزی برگها میندازه و صدای کتاب ورق زدن بابا و نور صبح که بیرون روی فرش افتاده و پرده‌ی سفید اتاق خواب که باد زیرش پیچیده و همه چی هم آبیه. اصلا انگار نور دم صبح ِبهار پر غبار و آبیه. &lt;br /&gt;چقدر صدا آقای آستر، چقدر تصویر! اون آقای محترم راست گفته بود انگار که "جهان مانند خواندن یک متن در نور است."&lt;br /&gt;هرچند که این صداها و نورها و رنگ‌ها رو با دوربین و تصویر و انتخاب و کادر و هیچی نمی‌شه ثبت کرد. باید نویسنده بود برای ثبت انعکاس نور روی لیوان‌های شیشه‌ایی قدیمی یا ردیف عطرهایی که بوی زمان می‌دن و یا توصیف بی‌اعتنایی و بی‌تفاوتی که به قول خانوم وولف دوباره غلبه می‌کنه و خانوم وولف نمی‌گه چیره می‌شه، نمی‌گه برمی‌گرده و نه حتی غلبه که توی ترجمه‌ی فارسی هم هست و خب کلمه‌ی بهتری نبوده براش حتما.&lt;br /&gt;ولی جادو می‌کنه این &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;indifference descends&lt;/span&gt; . که بی‌اعتنایی و بی‌تفاوتی فرود میاد و این فرود اومدن و پوشاندن همه چیز که چیرگی نیست، حضور باشکوه ِبی‌تفاوتیه، انگاری که بی‌تفاوتی بانوی جا افتاده‌ایی باشه از همون شخصیت‌های داستان‌های خانوم وولف که پیراهن بلند و خاکستری پوشیده و بی‌حوصله و بی‌اعتنا از پله‌های چوبی زیر نور و غبار پایین میاد و حضورش همه جا رو می‌گیره، این جوریه که به نظرم &lt;span style="font-weight:bold;"&gt;indifference descends&lt;/span&gt; و کلی داستان هست پشت همین جمله‌ی &lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;We insist, it seems, on living. Then again, indifference descends&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-8059305360641567302?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/8059305360641567302/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=8059305360641567302&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8059305360641567302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8059305360641567302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2009/03/7-8.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-9066145217410991829</id><published>2009-03-22T05:01:00.000+04:30</published><updated>2009-03-22T05:04:13.266+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;از اینکه این همه میرم و برمی‌گردم خجالت می‌کشم، از این که این همه تو گذشته‌هام می‌چرخم، از اینکه همه‌ش یه چیزی پیدا می‌کنم تا ناله و زاری راه بندازم خجالت می‌کشم.&lt;br /&gt;خب من تو این هزارتوی چندین زبانه زیاد نوشتم، به زبون‌های مختلف و با اسم‌های متفاوت و گاهی هم شخصیت‌های متفاوت.&lt;br /&gt;آقای آستر از کجا میاد این همه تنوع طلبی؟ این همه ماسک؟ این همه میل به فرار؟ آقای آستر چرا من برای شما می‌نویسم؟ چون شما بهتر از بقیه معنای فرار رو می‌دونین؟ یا شاید چون شما شخصیت‌هاتون رو پشت دیوارها جوری مخفی می‌کنین که انگار از اول هم نبودن؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-9066145217410991829?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/9066145217410991829/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=9066145217410991829&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/9066145217410991829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/9066145217410991829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2009/03/blog-post_22.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-2711790770383162076</id><published>2009-03-01T01:29:00.000+03:30</published><updated>2009-03-01T01:30:50.283+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر،&lt;br /&gt;اون دوشنبه رو شما یادتونه، نه؟ از بیرون اومده بودم و دستم رو زده به دیوار و با اون یکی دست بند کفشمو باز می‌کردم.&lt;br /&gt;آقای آستر یادتونه که از همون لحظه و از همون جا دنیا یه جور دیگه شد؟&lt;br /&gt;یا مثلا اون یک‌شنبه ... ژاکت آبی داشتم یا کاپشن مشکی تنم بود؟ یادتونه از وقتی برگشتم هر چند دقیقه یه بار سرمو مینداختم پایین که من دارم فکر می‌کنم مثلا؟&lt;br /&gt;یه آهنگ بود آقای آستر، از همون روزی که عوض شد دنیا منم عوضش کردم، گذاشتمش روی اسمش که اگر زنگ زد ... &lt;br /&gt;اینطوریه که فکر می‌کنم به اندازه پا از خونه بیرون گذاشتن آسونه، به اندازه یک لحظه زودتر قدم برداشتن، به اندازه‌ی یک لحظه چشم بستن و همین.&lt;br /&gt;شما می‌دونین آقای آستر از چی حرف می‌زنم، شما هم مثل من که می‌دونه من می‌فهمم چی می‌گه حتی اگه چیزی نگه می‌فهمین چی می‌گم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-2711790770383162076?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/2711790770383162076/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=2711790770383162076&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2711790770383162076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2711790770383162076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-1910858072167245749</id><published>2009-01-01T05:20:00.002+03:30</published><updated>2009-01-01T05:23:47.124+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;سال هم نو شد، سال شما البته وگرنه سال ِ ما که هنوز 3 ماه مونده تا نو بشه.&lt;br /&gt;قرار هم بود که برف بیاد ولی تا همین الان که 5 صبحه که خبری نیست و سبزه سبزه کریسمس به جای سفید.&lt;br /&gt;آقای آستر این جلو همش تو مه فرو رفته، از اون هواها که بلاخره دوربین رو برداشتم و بردم بیرون و مشغول شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه موشک کاغذی سبز روی میزمه، 2 هفته پیش گرفتمش، نمی‌دونم به بقیه هم گفتن یکی بردارین یا نه ولی به من که گفتن و منم برداشتم، روش نوشته لطفا من را پرواز دهید.&lt;br /&gt;گفتم می‌برم بام تهران از اونجا پروازش می‌دم که بره ولی به محض اینکه گرفتمش توی دستام دیدم نمی‌تونم، نمی‌تونم همین حتی یه ذره یادگاری رو هم بفرستم که بره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جوریه که موشک سبزی که می‌خواست پرواز کنه و تقدیرش هم پریدن بود موند بین دستای منی که تو صندلی عقب ماشین صورتم رو فرو بردم تو دستمال کاغذی و ب درست وقتی برگشت که صورتم خیس ِخیس بود و مونده بود چی بگه و من چی می‌تونستم بگم از موشک سبزی که تقدیرش پریدنه و من نگهش داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرت و پلا می‌نویسم باز آقای آستر، همه‌ی اون چیزهایی که در این سه سال منتظرش بودم اتفاق افتادن و من هنوز پرت و پلا می‌نویسم آقای آستر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-1910858072167245749?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/1910858072167245749/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=1910858072167245749&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/1910858072167245749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/1910858072167245749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2009/01/3.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-5660649853543684949</id><published>2008-11-29T23:50:00.001+03:30</published><updated>2008-11-29T23:50:29.334+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;این کلمه‌ها هیچ کدوم پیدا نمی‌شن، نمی‌دونم کجا چه بلایی سرشون آوردم که گم شدن باز، اونم درست تو همین روزایی که داره سرد می‌شه و باد و برگ‌ریزون و هوایی که یه طرف حیاط آفتابیه و طرف دیگه بارون.&lt;br /&gt;آقای آستر، سرم رو دیشب برده بودم زیر بالش که این فکرها چرا دست از سر من برنمی‌دارن، نه که فکر کنین صدایی چیزی می‌شنوم، نه، فقط یه حجم عظیمی از فکر که می‌خواستم انگار از دستشون زیر بالشم قایم بشم و تا صبح کلی خواب‌های عجیب و غریب و یکیش اینکه لام گم شده بود یعنی همه فکر می‌کردن گم شده و من می‌دونستم کجاست و رفته بودم دنبالش و زیر بارون تندی که میومد کاپشن آبی‌ایی که تنم بود رو در آورده بودم و دورش پیچیده بودم و محکم بغلش کرده بودم که گرم بشه.&lt;br /&gt;بعد حالا امروز ب و این دردسر تازه‌ش که زنگ زده با کلی بغض و من هم کلی حرف از خودم که گفتم امروز که روزش بود رو اینجوری خراب نکنم که دیدم همینجوری خراب شده. آقای آستر بهش گفتم فکر کنه، بهش گفتم من بودم این کارو می‌کردم ولی باید اول فکر کنه و بذاره فردا و اون راست بعد از من زنگ زده بود و یه ساعت بعد با کلی بغض دوباره زنگ زده که گفتم.&lt;br /&gt; و خب نمی‌شد بگم گفتم که نکن. که خودم بیزار بودم همیشه از این جوابا.&lt;br /&gt;آقای آستر حالا که نشستم اینجا و می‌نویسم به آهنگه فکر می‌کنم و حرفای دختر که این کاپشن منو که می‌پوشی بوی تو رو می‌گیره و نمی‌خوام و من هم آزرده کاملا، نه از اون، کلا، من کلا آزرده از این ساختمون قدیمی و فرتوت و این همه پله و این همه فکر و این همه خیابون.&lt;br /&gt;آقای آستر بعد همین دیروز و اون همه آدمی که اونجا بودن و این حس غریبه بودن که این روزا همش دنبالمه که غریبم من با این آدما و با این دنیا و بعد امروز توی سالن و به سین گفتن اینکه اینها هم همه از جنس آدمای دیروزن و ما چه دوریم از اینا و اون پرسید چی می‌گی و گفتم هیچی، بلند بلند فکر کردم و بعد باز فکر اینکه من چه حس غربت احمقانه‌ایی دارم و چه خودمو دور می‌کنم از همه و چقدر راه‌هایی رو میرم که کسی نمی‌ره و دور می‌زنم و از این یکی محوطه می‌رم و همش باز دلم می‌خواد صدام درنیاد و حرف نزنم.&lt;br /&gt;خسته‌ام گمونم آقای آستر، از این حجم فکرها و حرفا و اینکه یادم نیست کجا خوندم ولی آدم توی هر گروهی هم باشه باز تنهاست و من می‌دونم که فقط من نیستم با این حرفا و بقیه همه خیلی بزرگوارانه تحمل می‌کنن این دردهاشونو و من انگار نمی‌تونم آقای آستر، حس خفگی پیدا کردم بس که این چراغا خاموش نمی‌شن و تنها نمی‌مونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-5660649853543684949?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/5660649853543684949/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=5660649853543684949&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5660649853543684949'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5660649853543684949'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/11/blog-post_29.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-8821697885946642717</id><published>2008-11-17T02:34:00.001+03:30</published><updated>2008-11-17T02:37:17.812+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;امشب از اون شب‌هاست که آروم و قرار ندارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-8821697885946642717?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/8821697885946642717/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=8821697885946642717&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8821697885946642717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8821697885946642717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-9141968332915414130</id><published>2008-11-14T03:49:00.001+03:30</published><updated>2008-11-14T03:49:40.412+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;ساعت نزدیک 4 صبحه، نشستم اینجا و خوابم نمی‌بره یا نمی‌دونم خودم نمی‌خوابم شاید، شاید دارم فکر می‌کنم صبح چه فرقی با همین الان ممکنه داشته باشه؟ شاید دارم فکر می‌کنم که اگه بخوابم دیگه دلم نمی‌خواد بیدار بشم، شاید منتظر اتفاقی هستم که می‌دونم نمیفته و چون می‌دونم نمیفته نمی‌خوابم که زودتر به نرسیدنش نرسم.&lt;br /&gt;آقای آستر، چه کلیشه‌ایی شده گفتن اینکه کسی نگفته بود که زندگی اینجوری می‌شه ولی این روزها تو این اتاق درهم و برهم و پر از کتاب و جعبه و مداد و خودکار و مارکرهای رنگی و 3 روز اول هفته و لبخندهای نه حتی زورکی ولی انگار زورکی و آفتاب طلایی عصرهای سرد پاییز گیر کردم.&lt;br /&gt;آقای آستر، خاطره‌ها آدم رو نابود می‌کنن اینکه هر گوشه‌ایی که نگاه می‌کنی چیزی از گذشته‌ایی یادت میاد که تکرار نمی‌شه.&lt;br /&gt;آقای آستر دفترچه‌ی قرمزتون قرض می‌دین؟ این روزا هرچی می‌گردم دفترا یا جلد خوبی ندارن یا کاغذاشون زشته و حس نوشتن ندارن.&lt;br /&gt;آقای آستر این همه حرف این همه کلمه این همه صدا این همه تصویر ...&lt;br /&gt;آقای آستر آدم گاهی حتی به غیرمنتظره‌ترین و بی‌ربط‌ترین آدم زندگیش هم احتیاج پیدا می‌کنه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-9141968332915414130?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/9141968332915414130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=9141968332915414130&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/9141968332915414130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/9141968332915414130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/11/4.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-2807574684193653282</id><published>2008-09-24T02:37:00.000+03:30</published><updated>2008-09-25T02:42:09.262+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;ساعت نزدیک 2:30 صبحه، سرم درد می‌کنه و از همین حالا سرمای زمستون به جونم افتاده باشه انگار، یه بلوز آستین بلند پیچیدم دورم و برای شما می‌نویسم.&lt;br /&gt;کتاب خانوم وولف باز جلوم بازه و این دفعه دارم فکر می‌کنم چرا و واقعا چرا هیچ وفت حوصله نکردم بخونم این همه کتابی رو که خریدم و چیدم تو قفسه‌های کتابخونه‌م!&lt;br /&gt;اونم وقتی که مثلا می‌گه " نبض در پیشانی‌م، پشت چشم‌هایم چنان می‌کوبد که همه چیز به رقص در می‌آید" .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای آستر هربار فکر می‌کنم باشه، قبول، من به جای نبودنش زندگی می‌کنم، ولی نمی‌شه، هر بار یه نشونه‌یی می‌بینم که دلتنگم می‌کنه و یادم می‌ره حرفامو.&lt;br /&gt;اون روز نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و این آویزهای روی تراس با باد صدا می‌کردن و اون موقع داشتم فکر می‌کردم که شاید کنار اومدم بلاخره با مرگ با این نبودن، با این یک ماه پیش همین جا بودن و در دسترس بودن و این ماه و نبودن و نبودن به معنای واقعی کلمه، نبودن، انگار از اول اصلا وجود نداشته و قلبم شکست انگاری با این فکر و امروز که داشتم کتابا رو زیر و رو می‌کردم برای صفحاتی که تا زده بودم و علامت گذاشته بودم به این جمله‌ی خانم دوراس رسیدم که "با گذشت زمان هم آدم با اندوه خو  نمی‌گیرد" و قبل از اون هم این " حرف زدن را دوست داشت، حرف زدن آخرین سد در برابر فراموشی بود" شما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای آستر این امروز رو از تقویم کندم و مچاله کردم و دور انداختم درست بر خلاف برگه‌ی یک ماه پیش که با صورتی روش نوشتم و گذاشتم درست جلوی چشمم، به گمونم می‌ترسم فراموش کنم آقای آستر، دارم می‌جنگم انگار با این نبودن با این نیستی ناگهانی که هنوز به نظرم منصفانه نمیاد و نمیفهممش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-2807574684193653282?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/2807574684193653282/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=2807574684193653282&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2807574684193653282'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2807574684193653282'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/09/230.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-2003542853684779081</id><published>2008-09-07T02:18:00.001+04:30</published><updated>2008-09-07T02:18:49.593+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای ‌آستر عزیز،&lt;br /&gt;از اندوه نوشتن کار ساده‌یی نبوده هیچ وقت، اندوه آدم رو فلج می‌کنه، اندوه جاهای خالی آدم‌ها رو هر شب قبل از خواب و هر روز با اولین غلت زدن به یاد میاره و با هر حرکت کوچکی تشدید می‌کنه و محکم‌تر زخم می‌زنه، غذا از گلو پایین نمی‌ره، کلمه‌ها بی‌معنا می‌شن و همه چیز تبدیل به چرخه‌ی بی‌فایده‌یی می‌شه که معلوم نیست کی تموم می‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید دوست داشتم اتاق بزرگی داشتم با کف پارکت و همه وسایلم رو تو کارتن می‌ذاشتم و هلشون می‌دادم کنار دیوار و من می‌موندم و پرده‌های کلفت پنجره‌های قدی که رد نوری روی انگشتای پام مینداخت و من فقط نگاه می‌کردم و فراموش می‌کردم بیرون رو ،صداها و آدم‌ها و همه‌چیز رو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندوه آقای آستر باعث می‌شه وقتی خیابون سبز رو پایین میای و اولین قطره‌های بارون روی دستت می‌چکه با وجود شادی‌های کوچک اون روزت به آسمون گرفته نگاه کنی و با غصه و عذاب وجدان فکر کنی زنده‌یی هنوز، به چراغا نگاه کنی و کیف رو روی دوشت محکم کنی و فکر کنی زنده‌یی ... و زنده‌یی ... واقعیت هم همینه، زنده‌یی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-2003542853684779081?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/2003542853684779081/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=2003542853684779081&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2003542853684779081'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2003542853684779081'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-2005543796460168287</id><published>2008-07-17T00:24:00.000+04:30</published><updated>2008-07-17T00:25:16.259+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;خوبی اینکه برای شما می‌نویسم اینه که عادت کردم به نوشتن نامه‌هایی که جواب داده نمی‌شن و اصلا برای جواب داده شدن فرستاده نمیشن.&lt;br /&gt;این  البته یکی از اون نامه‌هاییه که می نویسم  ولی میذارمشون لای دفتر تو کشوی کنار میزم نه حتی از جنس نامه‌های بی‌جواب، از جنس نامه‌های فرستاده نشده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد فکر می کنم کاش همون یک نامه رو هم توی کشو نگه داشته بودم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-2005543796460168287?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/2005543796460168287/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=2005543796460168287&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2005543796460168287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2005543796460168287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-3946362883575371938</id><published>2008-07-11T15:37:00.002+04:30</published><updated>2008-07-11T15:37:47.553+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;همیشه هر جا که میرم یکی از اولین چیزهایی که می‌خرم دفتره، مدل های مختلف، رنگ‌های مختلف و اندازه‌های مختلف!&lt;br /&gt;ولی معمولا هیچ کدوم به کار نمیان، بعد از 2 یا 3 صفحه نوشتن دفتر مربوطه کنار گذاشته می‌شه و من می‌مونم و بحران بی‌دفتری و  حرف‌های نزده!&lt;br /&gt;ولی به گمونم که دفتر‌ها همیشه بهانه بودند و من هیچ وقت حرفی برای زدن ندارم، یعنی منظورم حرف‌های جدیده یا که بر‌میگرده به همون خاصیت تنوع‌طلبیم و اینکه هیچ چیزی رو نمی‌تونم برای مدت طولانی تحمل کنم و هیچ وقت چیزی پیدا نمی‌شه که راضیم کنه و دفترهای رنگارنگم هم از این قاعده مستثنی نیستن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از الان دارم به فردا فکر می کنم، 8 ساعت، چه زیاد! مدت‌هاست که صبح از خونه بیرون نرفتم ولی فردا به گمونم که فرصت خوبیه برای فرار کردن از 4 دیواری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی اینجا نوشتن براتون، خیلی نوشتم از فکرام برای گذاشتن همه چیز و ناپدید شدن، به طرز احمقانه‌ای دلم می خواد مثل اون آقای تو اون بار باشم که رفت و دیگه به خونه‌ش برنگشت، آدم های تنها توجهم رو جلب می کنن این روزا، فکر زندگیشون وقتی از کنارم رد می‌شن دست از سرم بر نمی داره، دلم می خواد برگردم و نگاهشون کنم و ببینم که کجا می رن و بعد تصور کنم از جلوی خونه ی قدیمیشون رد می‌شن و بهش یه نگاهی میندازن و بعد به راهشون ادامه می دن و می رن و ناپدید می شن و من آخرین نفری خواهم بود که اونها رو دیده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من که نه جرات گذشتن رو دارم و نه امکاناتش رو، فردا هم اگر برم میرم می شینم ته سالن، یه جا که راحت روی دفتر قرمزه - که نت‌های کلاسام رو توش نوشتم - خط‌خطی کنم و فکر کنم، حالم خوش نیستا، آدم این همه راه از این سر شهر بکوبه بره اون سر شهر برای کارگاه عکاسی معماری و بعد بشینه دفترشو خط خطی کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای آستر، آخرای زمستون بود فکر کنم که یه دفتر خریدم به جای سررسیدی که داشتم و آخرش برای شما می‌نوشتم، دفتر جدیدم یه دفتره با قطع مربع و نقش دست و گل و بسیار دوست داشتنی، از این دفترا که آدم دوست داره توش بنویسه انقدر بنویسه تا تموم بشه.&lt;br /&gt;ولی الان حتی همون دفتر هم تبدیل شده به یه جایی برای ثبت پراکنده‌گویی‌هایی 1 خطه یا چند خطه‌ی من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی آقای آستر بارها فکر کردم اون گزینه‌ی حذف بلاگ رو بزنم و اینجا رو هم پاک کنم ولی هنوز دلم نیومده، هنوز دوست دارم اینجا و برای شما بنویسم حالا گاهی نامه ها هر روزه‌ست و گاهی هم 2-3 ماه یه بار، مهم خود نامه‌ست که باشه که بودنش نشونه‌ی زنده بودن و هنوز فکردن منه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-3946362883575371938?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/3946362883575371938/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=3946362883575371938&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3946362883575371938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3946362883575371938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/07/2-3.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-3160944768475122284</id><published>2008-07-09T14:34:00.001+04:30</published><updated>2008-07-09T14:36:32.583+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;من نامه نوشتن رو دوست دارم، این بلند بلند فکر نکردن و فکرها را برای یکی دیگه گفتن.&lt;br /&gt;قبل ترها، خوشحال تر که نه، فعال تر بودم این روزها ترجیح میدم تمام وقتم رو تا اونجا که می تونم بخوابم و خستگیم هم از بین نمی ره.&lt;br /&gt;شب ها تا خود صبح بیدارم و از سکوت و تاریکی لذت می برم و صبح با شنیدن صدای ظرف ها و رادیو و صدای در، این پتو نازک نارنجیه روی سرم می کشم و خودمو می زنم به خواب ولی در کل نمی خوابم, زیر پتو چشمامم باز نگه می دارم و به نور نارنجی رنگی که زیر پتو هست نگاه می کنم دستم رو دراز می کنم و خط ها موازی رو لمس می کنم و بعد می چرخم تا پتو درست روی صروتم قرار بگیره و فکر می کنم چقدر می تونم نفسمو نگه دارم و بعد که سرمو میارم بیرون یه نسیم خنک می خوره تو صورتم و به اون پهلو می چرخم و فکر می کنم که تا یک ماه دیگه 25 ساله می شم. این گذشت سال ها منو می ترسونه آقای آستر، یه زمانی یه آهنگی بود به اسم وین یا &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Vienna &lt;/span&gt;از بیلی جوئل همیشه گوش می کردمش و فکر می کردم با منه که &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Slow down, you're doing fine, you can be everything you wanna be before your time&lt;/span&gt; ولی خب این مدت شنیدن همون بخش مورد علاقه ام که می گه &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Why don't you realize? Vienna waits for you&lt;/span&gt; باعث شکنجه ست برام.&lt;br /&gt;شاید هم که باید صبر کنم، شایدم که  قرار نیست من به این زودی ها کاری رو شروع کنم و نتیجه ش رو ببینم، شاید بقیه هم مثل من باشن که در آستانه ی 25 سالگی نمی دونن از زندگی چی می خوان و هر تجربه ی جدیدی براشون ترس آور به نظر می رسه.&lt;br /&gt;درست شبیه به همین ترجمه های 2 هفته ی اخیر، دیگه فقط کم مونده بود سکته کنم آقای آستر، با اینکه به خودم مطمئن بودم و به زبانم و خوب هم می فهمیدم و این حس رو هم داشتم که متنی به این روونی رو می تونم به فارسی ترجمه کنم ولی درست تا پریروز که پوشه رو دست استاد دادم داشتم دق می کردم و فکر کردم که خب این هم نمی شه این کاره هم نمی شم.&lt;br /&gt;ولی خوب می دونم که آدما هرجوری که در مورد خودشون فکر می کنن همون جوری هم میشن، بله می دونم اینو ولی اون اعتماد به نفس و اون حس خوب به خود داشتن رو من ندارم و بسیار جالبه که بحث هایی که بقیه در 15-16 سالگی با پدر و مادراشون دارن، من تو این سن دارم، یعنی حتی یک روز هم نیست که بگذره و من سر حتی جابجا کردن یه قندون بحث درست نکنم.&lt;br /&gt;برای شما نوشته بودم دایره های جدا جدا رو؟ یادم نمیاد ولی برای من دقیقا همینه، به دایره ی من حتی نزدیک هم نشین، همون هم مرکز بودنه خوبه و کاملا کافیه نه بیشتر.&lt;br /&gt;حتی این فیلم &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;Into the wild&lt;/span&gt; رو هم نمی تونم ببینم، نزدیک 5-6 ماهه که خریدمش و هنوز اون کنار خارج از جلدش روی بقیه سی دی ها مونده و هر دفعه که دستم می ره اون طرف، سی دی های بعدی و قبلی رو بر می دارم، هم می ترسم که دقیقا همون فیلمی باشه که می خوام و هم می ترسم که نباشه! اینه که اونجا نگهش داشتم وسط بقیه و فکر می کنم بلاخره می بینمش خب، فردا، پس فردا یا هفته ی دیگه و شاید هم که نبینمش اصلا تا تصویرش توی ذهنم بدون تغییر بمونه از پسرکی وسط برف ها و درون یه ماشین اسقاطی وسط یه دشت سبز وسیع و یه آسمون آبی.&lt;br /&gt;می دونم یعنی فهمیدم که تقریبا همه اطرافیانم و نه فقط اطرافیانم بلکه همه، یه آرزوی بزرگ دارن و اون همین کندن و سفره، حالا سفر یکی با هواپیما و هتل های 5 ستاره ی محشره و یکی دیگه با دوچرخه و کوله پشتی و باقی دنیا.&lt;br /&gt;من به شخصه دوست دارم زندگیم رو بردارم و برم وسط آفریقا، کنار اون درخت های عجیب و غریبش، نمی دونم شایدم که دوام نیارم ولی مدت هاست که فکرم رو به خودش مشغول کرده که یه روزی بلاخره این کارو می کنم ولی نمی دونم این بلاخره کی می رسه و اصلا می رسه؟؟&lt;br /&gt;اگه برسه آقای آستر نامه هامو چه جوری بفرستم؟ &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-3160944768475122284?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/3160944768475122284/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=3160944768475122284&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3160944768475122284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3160944768475122284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-5973364183024625704</id><published>2008-06-22T01:50:00.000+04:30</published><updated>2008-06-22T01:51:38.777+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;امروز مادام بواری رو تموم کردم، در بدترین شرایط ممکن، از فکرهام ترسیده بودم، سرم درد می کرد و چشمام می سوخت و به زور تلاش می کردم تا پای تلفن دوستم رو نگران نکنم و می گفتم فقط خواب، فقط می خوام بخوابم، چی کار کنم؟ اونم می گفت میایم دنبالت خب، میایم میریم بام خب، خودت گفتی که خیلی وقته نرفتیم، میایم دنبالت، خب؟ &lt;br /&gt;منم که به زور صدام رو جمع و جور می کردم که نه خوبم، چیزیم نیست، شما به کارتون برسین و قطع کرده بودم!&lt;br /&gt;بعد دیگه نمی دونستم چی کار کنم، قرص ها رو  هم نمی دونستم کجا گذاشتیم، احساس بیچارگی بهم دست داده بود، آخر بلند شدم و کتابای نخونده رو گذاشتم کنار دستم و قبول دارین که تو همچین موقعیت هایی کتاب های جدی فقط به درد زیادتر شدن فکر و خیالا می خوره، برای همین جمعشون کردم و بعد یاد اما بواری افتادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو صندلی فرو رفتم و کتاب رو گذاشتم رو زانوم و شروع کردم وقتی رسیدم به جایی که اما مشت مشت ارسنیک می خوره پاراگراف رو دوباره خوندم، دوباره، چند باره! باورم نمی شد انگار، هر چند که قبلا کتاب رو خونده بودم ولی این بار انگار هر چی می خوندم نمی فهمیدم، باورش نمی کردم و بعد هم نامه ی اما و عذابش و آخرم که صدای گدا و تموم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای آستر خب من که مثل شما نویسنده نیستم و کاش بودم که حداقل احساسی که از خوندن همون چند صفحه بهم دست داده بود رو می شد توصیف کنم ولی بهتر از اینی که نوشتم نمی تونم و بعد هم تا چند دقیقه کتاب همین جوری روی پام مونده بود، چه خشن چه سخت و چه دردناک تموم شده بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اینا چه ربطی به من و حالم داره آقای آستر، هیچی، واقعیتش هیچی، فکر نمی کنم مثل اما مشت مشت آرسنیک بخورم، در واقع اصلا شبیه اما نیستم و شهامت غم انگیزش رو هم ندارم ولی به هر حال فکرهای عجیب و غریبم رو برای چند ساعت کنار زد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-5973364183024625704?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/5973364183024625704/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=5973364183024625704&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5973364183024625704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5973364183024625704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-131745368071158128</id><published>2008-05-30T01:45:00.001+04:30</published><updated>2008-05-30T01:48:00.756+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;روزها اگر که از خونه برم بیرون، از همون موقعی که در خونه رو می بندم و دکمه آسانسور رو می زنم تا موقعی که در ورودی رو می بندم و باز دکمه آسانسور رو می زنم به حرف هایی فکر می کنم که دوست دارم برای شما بنویسم، از گرمای صبح و پیاده روی خیس و نگاه به سمت کوه هایی که اگه نقاش بودم هزار هزار بار نقاششیشون می کردم و اگه عکاس بودم هزار هزار بار ثبت می کردم، تا درددل های همیشگی راننده های تاکسی و دور زدن و رد نشدن از جلوی ماشین بزرگ سبزی که همه جور احساسی ایجاد می کنه به جز امنیت و گردش های بعدازظهرانه و کتاب فروشی ها، کافه ها، شیرینی فروشی ها و خیلی کارها و جاهای دیگه.&lt;br /&gt;همه رو دوست دارم براتون بنویسم آقای آستر ولی همیشه یه کاری پیش میاد که یادم می ره و نمی شه و شما که می دونین چه سخته که موضوعی که از یاد رفته رو بخوای دوباره به یاد بیاری و بعد هم بتونی همونجوری که منظورته بنویسیش، یعنی خیلی کم پیدا می شن آدم هایی که بتونن کلمه های درست رو پیدا کنن و برای نوشتن و بعد هم جرات داشته باشن این کلمه ها رو به کار ببرن.&lt;br /&gt;آقای آستر یه آقایی بود که بهش گفته بودن که به احتمال خیلی زیاد سر عمل جراحی می میره و اون هم خواست براش دوربین و نوار بیارن که می خواد چند تا پیغام ضبط کنه و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Meredith_Grey"&gt;مردیت گری&lt;/a&gt; نازنین داوطلب کمک شد و بعد متوجه شد که آقای موردنظر برای همه ی آشناهاش داره پیغام می ذاره که شما در فلان روز فلان کار رو انجام دادین و به همین خاطر ازتون متنفرم و می خواست همه رو بفرسته برای آشناها و مردیت با تعجب نگاهش می کرد و آقای موردنظر از عمل سالم و سرحال بیرون اومد و در جواب مردیت که چیکار کنه اون نوارها رو، گفت که هیچی، پستشون کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه که فکر کنین من دارم می میرم ( هرچند این روزها بهش زیاد فکر می کنم) یا برای کسی می خوام از این مدل پیغام ها بفرستم ولی بارها و بارها شده که به طرفی که باهاش حرف می زدم خیره شدم و با خجالت به این فکر کردم که آیا ممکنه تنفر یا دلگیری منو ببینه و حالا فکر می کنم کاش پشت اون خجالت کذایی مخفی نمی شدم و اجازه می دادم ببینن اون تنفری که ذره ذره آدم رو می خوره و دقیقا هم می خوره و مثل چای غلیظ و مونده تلخه!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-131745368071158128?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/131745368071158128/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=131745368071158128&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/131745368071158128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/131745368071158128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/05/blog-post_30.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-4628267510760115161</id><published>2008-05-08T13:13:00.000+04:30</published><updated>2008-05-08T13:14:02.440+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای آستر عزیز،&lt;br /&gt;خوشحال بودم که دم یه غرفه بیشتر ایستادیم، کتاب ها رو گذاشتم رو میز و انقدر هم ارتفاع داشتن که بتونم دستام رو روش تکیه بدم و و دست زیر چونه م به دوستم نگاه کنم که تند تند و با کنجکاوی از قفسه ها کتاب های کوچک رو برمی داشت و من فکر می کردم که هووووووووم، کاش منم می شناختم این همه نویسنده رو، کاش منم کتاب بیشتر می خوندما و کلی از این ای کاش های دیگه و اگه این دوست دیگه توجهم رو به سمت قفسه روبرویی جلب نمی کرد نمی دیدم شما رو که درست همون جلو بودین.&lt;br /&gt;تقریبا یک ربع قبلش سراغ اختراع تنهایی رو از آقای فروشنده ای گرفته بودم و آقای فروشنده با یه نگاه عاقل اندر سفیه و البته دانشمند مابانه ای تصحیحم گرده بود که "اختراع انزوا" و بعد اضافه کرده بود که هنوز نیومده و من داشتم فکر می کردم منظور شما تنهایی بوده یا انزوا و اینکه شما برای تنهایی اهمیت و احترام بیشتری قائل هستین و آدم های قصه های شما ممکنه که تنها باشن ولی منزوی نه، که آنا بلوم تنهاست و غمگین ولی کجای داستان منزوی؟؟ یا مثلا هتل اگزیستانس که نمی شه تو فکر یه آدم منزوی شکل بگیره، می تونه؟؟&lt;br /&gt;به اینها فکر می کردم و به آقای فروشنده نگاه می کردم که می پرسید چیز دیگه ای نمی خوام و منم تشکر کردم و اومدم این طرف و ترجیح دادم اینها رو برای اینجا و برای شما نگه دارم تا برای آقای فروشنده با لبخند تکراری و خسته ای که در طول روز تحویل همه مشتری ها داده بود و احتمالا می گفت خانوم داستان ها رو برای یه دلیل خوبی بهشون می گن داستان و شاید حرف یه استاد تنها ( وحتی اینجا هم تنها و نه منزوی!!) رو نقل قول می کرد که آدم هایی که حرف مجسمه ها و قصه ها رو باور کنن باید دور خودشون و دنیای واقعی یه حصار بکشن!&lt;br /&gt;خلاصه، تو عوالم خودم بودم که این دوستم به شما اشاره کرد و من باورم نمی شد که به قول فرانسوی ها voilà، شما درست همون جلو باشین، حالا هر چند که invention of solitude نبود ولی همون جلد کاهی قرمز با درخت کریسمسش و اسم شما که برخلاف همیشه آستر و نه استر تایپ شده بود برای من کافی بود.&lt;br /&gt;کتاب رو که باز کردم اولین جمله این بود:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;"این قصه را من از اوگی رن شنیدم."&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برای من همین کافی بود آقای آستر عزیز، ما برگشتیم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-4628267510760115161?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/4628267510760115161/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=4628267510760115161&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/4628267510760115161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/4628267510760115161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-759308438225795626</id><published>2007-08-09T03:31:00.000+03:30</published><updated>2007-08-09T03:32:08.163+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://dearmrauster.wordpress.com/"&gt;http://dearmrauster.wordpress.com/&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-759308438225795626?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/759308438225795626/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=759308438225795626&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/759308438225795626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/759308438225795626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/08/httpdearmrauster.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-5133554632121722118</id><published>2007-07-24T00:39:00.000+03:30</published><updated>2007-07-24T00:50:26.095+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;همه اینها برای این بوده که بتونم بلاخره یه بخش دوست داشتنی توی این موجود 166 سانتی پیدا کنم، پیدا نمی کنم آقای استر، بیشتر حس ترحمه تا دوست داشتن، مثل خوندن یه داستان و دل سوزوندن برای قهرمان داستان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-5133554632121722118?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/5133554632121722118/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=5133554632121722118&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5133554632121722118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5133554632121722118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/07/166.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-451358004405361007</id><published>2007-07-18T02:38:00.000+03:30</published><updated>2007-07-18T02:39:17.359+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;امشب از اون شباست که دلم می خواد کله م رو بکوبم یه جایی! خسته شدین از غرغر کردن های من؟ می دونم، ولی آقای استر احساس می کنم دیگه هیچ کاری ازم بر نمیاد، فردا هم مثل امروز می شه ...&lt;br /&gt; می دونین .. اینا فکر می کنن من از این جابجا شدن_شب و روزم و بیکاری هر روز و زیر باد خنک نشستن و کتاب خوندن و فیلم دیدن و غلت زدن تا خود_خود صبح لذت می برم!&lt;br /&gt;آقای استر هیچ کس نمی تونه درک کنه که چقدر مایوسم از خودم و زندگیم و خانواده م و دوستام و درسی که خوندم و همه آدم هایی که تا حالا وارد زندگیم شدن و این آینده مسخره ای که معلوم نیست چی مشه!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آقای استر خیلی غر می زنم ... خیلی ... خیلی ...............................&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-451358004405361007?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/451358004405361007/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=451358004405361007&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/451358004405361007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/451358004405361007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-3415931516433024336</id><published>2007-07-09T03:19:00.000+03:30</published><updated>2007-07-09T03:27:04.455+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;شده که لبه تیز و براق یه چاقوی معمولی وسوستون کنه؟&lt;br /&gt;خب من امشب یه مرتبه هوس نون و پنیر کردم، اون هم ساعت 2! رفتم برای خودم چایی ریختم و پنیر رو گذاشتم روی میز و بعد دستم رو دراز کردم و چاقو رو برداشتم ... برای یک لحظه کاملا مجذوب برقش شدم و به سرعت تصور کردم که کجا میذارمش و بعد چه اتفاقی میفته و بقیه چه فکری می کنن ..&lt;br /&gt;آقای استر تخیل من به طرز عجیب غریبی سریع و خلاق و بی ملاحظه و وحشی تر از خودمه، جوری که یه وقتایی خودم رو هم می ترسونه مثل وقتایی که اونا دارن می رن سفر و من مجسم می کنم که چه جوری از ته دره یا وسط کوه ها سر در میارن!&lt;br /&gt;آقای استر این پرت و پلاها رو بذارین به حساب این هوای خفه و گرم که خواب رو از سرم پرونده، آقای استر بذارین اینها رو به حساب هذیان های یه فکر کاملا تب دار که این روزها هیچ چیزی نمی تونه آرومش کنه ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-3415931516433024336?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/3415931516433024336/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=3415931516433024336&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3415931516433024336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3415931516433024336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/07/2.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-2737235160470947667</id><published>2007-06-26T02:57:00.000+03:30</published><updated>2007-06-26T02:59:08.789+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;همیشه فکر می کنم پس فرق ما با بقیه چیه، کجای کار ایراد داشته که به اینجا رسیده؟ البته ... مدت هاست که به این نتیجه رسیدم که این عکس هایی که بقیه قاب می کنن و روی میز کار یا به دیوار می زنن توی 4 دیواری ما جایی ندارن.&lt;br /&gt;آقای استر شاید باید کنار بیام با این داستان، شاید باید خیلی زودتر این توهم زندگی عالی و بی نقص رو کنار می گذاشتم، این تفاوت ها، نگاه ها و سکوت ها من رو می ترسونه ...&lt;br /&gt;آقای استر بارها و بارها به چیزهایی که خوندم فکر می کنم به انعکاس زندگی گذشته در زندگی آینده، به تلاش ها و دست و پا زدن ها برای بیرون اومدن و به جایی رسیدن و شاید آخر هم نرسیدن ...&lt;br /&gt;آقای استر من از تکرار می ترسم از تکرار شدن زندگی ها می ترسم ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-2737235160470947667?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/2737235160470947667/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=2737235160470947667&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2737235160470947667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2737235160470947667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-4132977507567056859</id><published>2007-06-10T19:41:00.000+03:30</published><updated>2007-06-10T19:42:12.432+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عاقل بودن چه جوریه؟ قرصی چیزی داره؟ این فاصله لعنتی 2 ثانیه ای بین بیرون ریختن یا نریختن کلمات رو هیچ وقت درک نکردم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-4132977507567056859?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/4132977507567056859/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=4132977507567056859&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/4132977507567056859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/4132977507567056859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/06/2.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-2586933535189351589</id><published>2007-05-27T22:34:00.000+03:30</published><updated>2007-05-27T22:35:55.182+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چه حکمتی داره که همیشه از پیچ کوچه که می پیچم همه درد و بلای دنیا انگار روی سرم خراب می شه، نه که خونه هه باعث غصه باشه، نه، از خودم غصه م می گیره وقتی توی خونه هستم!&lt;br /&gt;و این روزا تقریبا همه وقتم رو توی خونه می گذرونم با دخترکی که براش یه دفتر نقاشی خریدم با مداد رنگی تا شاید از این دنیای عجیب و غریبش که همه ما رو نگران کرده بیاد بیرون!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر شده که  یک صفحه خالی رو باز کنین و یه مرتبه کلمه ها پشت سر هم ردیف بشن و جلو برن و شما از ترس اینکه مبادا فرار کنن، محکم و پشت سر هم بنویسین و فقط وقتی تموم می شه یه نفس راحت بکشین و دوباره به متن نگاه کنین که پر از غلط های تایپی و احتمالا فعل و فاعل های جا افتاده ست... ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر کتاب اتاقی از آن_خود خانوم وولف رو تازه شروع کردم و عاشق اون چند خطی هستم که سیر شکل گرفتن فکر و ناپدید شدنش رو توصیف کرده، اون ذوق و هیجانی که بهش دست میداد همون جور که فکرش پیدا شد و گسترش پیدا کرد و بعد... ناگهان ناپدید شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر تصمیم گرفتم خودم رو عادت بدم تا برای یه مدتی بیشتر به آدم ها نگاه کنم، امروز توی اتوبوس برای اولین بار امتحانش کردم و عجیب سرگرم کننده بود و آخرشب هم سکوت  توی تاکسی (که فقط sms  زدن من به همش می زد ) که البته زیاد ربطی به نگاه کردن آدما نداشت ولی عجیب مزه داد این ساکت نشستن و حرف نزدن و توی صندلی فرو رفتن و به بیرون نگاه کردن، دلم نمی خواست پیاده بشم و برگردم وسط اون شلوغی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر این ناپدید شدن آدم های قصه هاتون رو دوست دارم، اینکه یه مرتبه غیب می شن و انگار هرگز وجود نداشتن و تبدیل به یه آدم جدید می شن، آقای استر عاشق اون فضایی هستم که&lt;br /&gt;به شخصیت ها می دین که توش می تونن دست هاشون رو باز کنن و یه نفس عمیق بکشن و به این فکر کنن  که حالا همه عمر رو وقت دارن تا به چیز دیگه ای تبدیل بشن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم منم یه روزی این کار رو بکنم آقای استر البته اگه شجاعتش رو داشته باشم، حتی برای یک لحظه  ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-2586933535189351589?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/2586933535189351589/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=2586933535189351589&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2586933535189351589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2586933535189351589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/blog-post_27.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-7264243193366525474</id><published>2007-05-21T21:12:00.000+03:30</published><updated>2007-05-21T22:11:29.091+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;خیلی چیزها بود که می خواستم براتون بنویسم، از این چند روز  و حتی از عکس قدیمی مجله Vogue ولی آقای استر &lt;a href="http://masihalinejad.blogfa.com/post-33.aspx"&gt;این عکس ها&lt;/a&gt; کلمه ها رو از یادم بردن!&lt;br /&gt;آقای استر من رو ببخشین که نمی تونم براتون بنویسم، امشب همه چیز مسخره و گنگ به نظر میاد، امشب هیچ چیزی واقعی تر از این خون نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-7264243193366525474?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/7264243193366525474/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=7264243193366525474&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/7264243193366525474'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/7264243193366525474'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/vogue.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-2650238779741922938</id><published>2007-05-15T00:06:00.000+03:30</published><updated>2007-05-15T00:09:54.932+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوای ابری این روزهای این مملکت عجیب و غریبم رو دوست دارم، صبح که بیدار شدم نیمه ابری و تقریبا آفتابی بود، ظهر، آفتابی و خیلی گرم بود، بعد باد گرفت و آسمون پر شد از ابرای خاکستری تیره و عصر هم که رعد و برق و طوفان و رگبار که به محض اینکه پامو گذاشتم توی خونه شروع شد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر این خانوم ماریای کتاب هیولا رو دوست دارم به قول یه دوستی یه جورایی خل_دوست داشتنیه! البته هنوز نمی دونم قراره چه دست گلی به آب بده!!&lt;br /&gt;شاید هم چون همین ایده ی انتخاب تصادفی آدما و تعقیب کارهاشون در طول روز رو منم داشتم از این خانومه خوشم اومده! :))))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر نوشته هام رو ورق می زنم، به اطرافم نگاه می کنم تا یه چیزی پیدا کنم تا براتون ازش بنویسم .... خب ...&lt;br /&gt;چطوره از یه کتاب فروشی کوچک و دنج و جمع و جور بنویسم وسط یه خیابون سبز؟&lt;br /&gt;قفسه های پر از کتاب، دفترهای عجیب و غریب و رنگارنگ، CDهایی که مرتب توی قفسه های چوبی چیده شدن و یه ویترین  که با کتابای هدایتی که توش بودن برای اولین بار جذبم کرد و رفتم تو و از اون موقع عاشق این گوشه دنج این دنیام.&lt;br /&gt;منم مثل خیلی های دیگه دوست دارم یه روزی یه همچین کتاب فروشی کوچک و دنجی داشته باشم برای خودم تا یه روز سرد و بارونی، یه دختری که از موهای همیشه آشفته ش آب می چکه به اونجا پناه ببره و بین کتابا راه بره و برشون داره، سر فرصت ورقشون بزنه و کسی هم نگه که بره پی_کار و زندگیش!&lt;br /&gt;اینجایی هم که می گم دقیق همین جوریه آقای استر، اگه یه لیوان چایی هم دستم باشه دیگه شبیه به اتاق خودم می شه، البته هنوز اتاقم احتیاج به قفسه های بلند و کتاب های زیاد داره تا بشه اتاق خودم :)))))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم اتاقم ...&lt;br /&gt;کلی براش نقشه دارم آقای استر، قفسه ها، کتابا، یه صندلی و میز کوچک که هنوز تصمیم نگرفتم می خوام کجای اتاق باشن و صد البته حصیرها D:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر عزیز، مطمئنم که اینجا به دفعات از من خواهید شنید که زندگی مزخرفی دارم ولی بازم مطمئنم که روزای مثل امروز هم خواهند بود که مجبورم می کنن که بیام و براتون از کتابا و هوا و رگبارو گردش های چند ساعته و موسیقی حرف بزنم و بگم که چقدر خوش بینم به همه چی!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-2650238779741922938?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/2650238779741922938/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=2650238779741922938&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2650238779741922938'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/2650238779741922938'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/blog-post_15.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-6343594744705675340</id><published>2007-05-13T02:18:00.000+03:30</published><updated>2007-05-13T02:20:30.509+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه سری شبا مثل امشب انگار که گرد دلتنگی پاشیده باشن، همه خسته ن و بی حوصله، همه دلشون از یه چیزی گرفته، انگار که شبای گرم و خفه ای مثل امشب آدما رو مسموم می کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سوالم فکر کردین راستی؟ به اون هویت جدید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر به این نتیجه رسیدم که پشت میز نمی تونم براتون بنویسم، باید حتما شب از نیمه گذشته باشه، دراز کشیده باشم و دفترم رو هم زیر نور چراغ خواب باز کرده باشم، بعد همه جا رو بگردم تا روان نویس پیدا کنم و آخر هم با یکی بنویسم که نمی خواستم باهاش بنویسم ولی تنها چیزیه که پیدا کردم!&lt;br /&gt;فقط این جوریه که می تونم 4 خط بنویسم!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر "دفترچه ممنوع" رو خیلی وقته که تموم کردم ولی هر چی بیشتر می گذره بیشتر  به قدرت این دفترچه ها پی می برم، دفترچه هایی که میان و مخفی می شن چون همه وجود نویسنده رو توی خودشون مخفی کردن و نویسنده کم کم متوجه می شه که دفتر رو فقط برای این نگرفته که توش بنویسه، بلکه گرفته تا از خودش برای خودش بنویسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان منه دیگه آقای استر، برای شما می نویسم ولی در واقع برای خودم می نویسم و سعی می کنم زندگیم رو باز کنم و بذارم جلوی چشمام ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-6343594744705675340?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/6343594744705675340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=6343594744705675340&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/6343594744705675340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/6343594744705675340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/4.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-5168676875309564607</id><published>2007-05-09T03:24:00.000+03:30</published><updated>2007-05-09T03:25:55.550+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه به این روزها که می رسم میرم سراغ دفترهای قدیمی!&lt;br /&gt;1 سالنمای سال 80 به گمونم، از این طرف تا 30 آذر توش نوشتم و از اون طرف تا اواسط اسفند!&lt;br /&gt;آقای استر می گن که خاطره ها و گذشته برای ذهن آدم مثل سم می مونن، حتی آقای کوندرا هم این قضیه رو قبول داره، &lt;a href="http://dearmrauster.blogspot.com/2007/04/julie-delpy-before-sunset.html"&gt;خانوم دلپی&lt;/a&gt; رو هم که یادتونه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر ولی تفریح عجیبیه، هر سال یک خودکار بر می دارم و گذشته ها رو ورق می زنم، این رو یه تعبیر ادبی در نظر نگیرین، منظورم اینه که واقعا ورق می زنم، و هر سال هم به این فکر می کنم که چی عوض شده، زیر جمله ها رو خط می کشم، فلش می زنم و با خودکارم می نویسم که به اون جمله ها بعد از این همه سال چه احساسی دارم! تفریح جالبیه!&lt;br /&gt;البته اینم بگم که همیشه هم بعد از این داستان تا صبح خوابای آشفته و بی ربط می بینم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونین آقای استر یه سری چیزا هیچ وقت عوض نمی شن ... مثلا ... مثلا انگار من همیشه همون دخترک غرغروی فروردین 80 می مونم، فقط فرقش اینه هرسال موضوعاتی که در موردشون غر می زنم عوض می شن! :)))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر، یه روزی یه جعبه برمی دارم و همه این دفترا و نوشته های پخش و پلا رو می ریزم توش، درش رو محکم می بندم و بعد خب یه یه فکری به حال جعبه می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر به نظر شما چه جوری می شه یه آدم جدید شد؟ با یه هویت جدید و یه زندگی جدید؟&lt;br /&gt;هر چی باشه شما بهتر از همه جواب این سوال رو می دونین، مگه نه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-5168676875309564607?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/5168676875309564607/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=5168676875309564607&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5168676875309564607'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/5168676875309564607'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/1-80-30.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-7476602596736382257</id><published>2007-05-06T13:38:00.000+03:30</published><updated>2007-05-06T13:40:14.519+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز یک روز گرم و ابریه، از اون روزایی که هوا دم داره و گرما کلافه ت می کنه!&lt;br /&gt;آقای استر می گن که روزت رو هرجور شروع کنی همون جور ادامه پیدا می کنه و تموم می شه ولی آقای استر مدت هاست که دیگه حسی به شروع روزهام ندارم، حتی دلم نمی خواد از خونه بیرون برم و بیرون هم که نمیرم فکر می کنم کاشکی می رفتم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می ترسم آقای استر، همیشه فکر می کردم اگه تکلیفم با خودم و با زندگی روشن نیست به خاطر سن و سالمه و وقتی که به 23-24 سالگی برسم احتمالا یه تصویر دقیق خواهم داشت از اون چیزی که هستم و اون چیزی که می خوام باشم ولی آقای استر این روزها هم دارن می گذرن و سرگشتگی من درش تغییری به وجود نیومده که هیچ، بدتر هم شده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر زندگیم دارم از دستم میره و من فقط نشستم و نگاه می کنم، سرد و بی اعتنا ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چی کار کنم آقای استر ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-7476602596736382257?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/7476602596736382257/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=7476602596736382257&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/7476602596736382257'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/7476602596736382257'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/23-24.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-8337968793728753140</id><published>2007-05-04T03:31:00.001+03:30</published><updated>2007-05-04T03:31:55.589+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1 ساعتی می شه که رسیدم خونه، خسته م و دلتنگ و بی حوصله!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرم رو گذاشته بودم روی میز و گوش می کردم که " دامن کشان  ساقی میخواران  از کنار یاران  مست و گیسو افشان  می گریزد   ... " *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته آقای استر، این دلتنگی همیشه هست، آقای استر اسمش حتی دلتنگی هم نیست، ترسه، ترس از دست دادن و فراموش شدن!&lt;br /&gt;آقای استر می ترسم که فراموش بشم .. مثل بقیه ... و تلخی قضیه اینه که می دونم که می شم و هیچ استثنایی هم وجود نداره ( یا حداقل در مورد من نداره!)، به دوستام حسودیم می شه که گذشته از همه دردایی که دارن توی زندگیشون این یکی دیگه قوز بالا قوز نیست این وسط براشون!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست داشتم موقع برگشتن سرم رو بگیرم بین دستام و بلند بلند گریه کنم ولی عوضش دستم رو زدم زیر چونه م و خیره شدم به خیابونای خلوت و روشن تهران ساعت 2 صبح!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;* به تماشای آب های سپید – حسین علیزاده&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-8337968793728753140?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/8337968793728753140/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=8337968793728753140&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8337968793728753140'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8337968793728753140'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/1.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-9021921110806315814</id><published>2007-05-03T00:35:00.000+03:30</published><updated>2007-05-03T00:37:04.952+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه وقتایی فکر می کنم این کلمه ها برای چی وجود دارن، می دونین، کلمه ها به درد آدمایی مثل من نمی خورن، کلمه ها برای من همیشه باعث غصه و دردسر بودن!&lt;br /&gt;سر به هواتر از اونم که کلماتم رو انتخاب کنم و فقط وقتی که بیرون میان و دور می شن یادم میاد که اصولا فکر کردن چیز خوبیه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید هم نوشتن رو هم به همین خاطر دوست دارم که می تونم برگردم و کلمه ها رو خط بزنم و نوشته ها رو پاک کنم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-9021921110806315814?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/9021921110806315814/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=9021921110806315814&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/9021921110806315814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/9021921110806315814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/blog-post_03.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-8485165965574775184</id><published>2007-05-02T00:13:00.000+03:30</published><updated>2007-05-02T00:17:25.717+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها دارم کتاب "دفترچه ممنوع" آلبا دسس پدس رو می خونم، مال_من نیست، قاطی کتاب های مامان پیداش کردم، ظاهرا تا آخر نخونده ولش کرده، چون یه کاغذ تقویم که روش یه سری شکلک کشیده شده وسط کتاب مونده ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر امشب نشسته بودم و داشتم کتاب رو می خوندم، یه لحظه سرمو آوردم بالا و به مامان نگاه کردم که نشسته بود و مجله می خوند، به نظر شما اونم یه همچین دفترچه ای داره؟ وقتی جوون تر بوده چطور؟&lt;br /&gt;به نظر شما از این کار یکنواخت و اون مانتوی گشاد و مقنعه ی سیاهش خسته نمی شه؟&lt;br /&gt;وقتی هم سن_ من بوده چی جوری بوده؟&lt;br /&gt;عکس های اون موقع رو که یه وقتایی نگاه می کنم باید خیلی به خودم فشار بیارم تا شباهتی پیدا کنم بین اون دخترک شیطون و خوش لباس با اون کاپشن زرد و لب های همیشه خندان با مادر عزیز و همیشه خسته و همیشه مهربون خودم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم بدونم از چندتا نقشه و آرزو برای آینده ش به خاطر ما گذشته ... ولی ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی واقعا می خوام بدونم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-8485165965574775184?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/8485165965574775184/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=8485165965574775184&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8485165965574775184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8485165965574775184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-3007151117237496730</id><published>2007-04-30T23:26:00.000+03:30</published><updated>2007-04-30T23:31:29.440+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استرعزیز،&lt;br /&gt;یه وقتایی احساس می کنم زیاااااااااااااااد حرف می زنم، بچه که بودم یادمه عمه جان می گفت بچه قرصاتو بخور، بسه آخه!! :))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر می خوام برم یه بسته سیگار بگیرم و بشینم جلوی پنجره وامتحانش کنم، نمی دونم اولین باری که به سرم زد سیگار بکشم کی بود یا حتی سر چی بود، کنجکاوی؟ لجبازی؟ یا جبر زمونه؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر از وقتی این دنیا رو از روی کاغذام  آوردم اینجا، کلمه کم میارم، نمی دونم چی می خوام بنویسم، می ششینم فکر می کنم به اطرافم و می گم خب ... امشب از این می نویسم ولی به جز 4 خط کاملا بی ربط و پراکنده چیزی به ذهنم نمی رسه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز داشتم از دوست داشتنی ترین خیابونی که تا حالا دیدم رد می شدم، بازم ایستاده بودن ... با اون تابلوهای مسخره ی ایست ... دلم&lt;br /&gt;تاپ تاپ می کرد، مثل اون مواقعی که توی مدرسه به سرشون می زد که کیف هامونو بگردن و من دلهره داشتم که مبادا کیف پولم رو پیدا کنن یا کتابی که اون روز برای دوستم آورده بودم یا اون رادیوی کوچکی که باهام بود ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر باید صبر کرد و دید، دید که دخترای این نسل به چی تبدیل می شن و به کجا می رسن، دخترایی که هر روز برای به شب رسیدن می جنگن ...&lt;br /&gt;می دونین آقای استر ... افتخار می کنم ... به خودم  ...&lt;br /&gt;و به تک تک این دخترهای مثل خودم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-3007151117237496730?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/3007151117237496730/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=3007151117237496730&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3007151117237496730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/3007151117237496730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/04/blog-post_30.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-6636213734267002709</id><published>2007-04-30T01:10:00.000+03:30</published><updated>2007-04-30T01:11:18.092+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه از بیرون اومدم و نشستم اینجا و صفحه ها رو بالا و پایین می کنم، کار خاصی ندارم ولی نمی دونم این چه مرضیه که بیکار و بی عار بشینم جلوی کامپیوتر و جم هم نخورم!&lt;br /&gt;یه دامن شطرنجی خریدم برای خودم امروز، خاکستری با راه راه های سرمه ای و قرمز، دوستش دارم ولی نمی دونم باید با چه رنگ لباسی بپوشمش، آی بدم میاد از این خنگ بودنم سر لباس خریدن، آی بدم میاد! این مادموازل جذاب اگه نبود باهام 300 دور می چرخیدم و آخرم دست خالی بر می گشتم، می خنده بهم و می گه هیچی از خودت نداری، حرص درآر!! D: درک نمی کنم قضیه رو خب، چه کنم؟ :))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر،هر شب سرک می کشم تا ببینم چیزی عوض شده، نشده؟ کلمه ها، جمله ها ... همه چی، نمی دونم، می گردم ، پیدا می کنم ... خیره می شم به جمله هایی که هر بار تکرارین ... ولی باز هم می خونمشون ... اون هم با لذت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف های تکراری آقای استر ... شما هم حرف های تکراری می زنین؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-6636213734267002709?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/6636213734267002709/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=6636213734267002709&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/6636213734267002709'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/6636213734267002709'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/04/300-d.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-1111811122067101015</id><published>2007-04-28T23:55:00.000+03:30</published><updated>2007-04-29T01:23:55.858+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلتنگی چیز بدیه، این خانوم &lt;a href="http://www.imdb.com/name/nm0000365"&gt;Julie Delpy&lt;/a&gt; توی Before Sunset خوب میگه که خاطره ها خوبن، به شرطی که مجبور نباشی با گذشته ت دست و پنجه نرم کنی!&lt;br /&gt;یعنی خیلی سخته که آدم بدونه از زندگی چی می خواد آقای استر؟ این همه آدم ... یعنی چند نفر می دونن یا حتی فکر می کنن که راهشون درسته؟&lt;br /&gt;می دونین ما همه شبیه به هم هستیم و فکر می کنیم با بزرگترهامون فرق می کنیم ولی وقتش که برسه دقیقا همون شکلی می شیم!&lt;br /&gt;مسخره ست که یه مرتبه به سرم زد تا این دنیای عجیب غریب رو با بقیه هم قسمت کنم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-1111811122067101015?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/1111811122067101015/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=1111811122067101015&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/1111811122067101015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/1111811122067101015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/04/julie-delpy-before-sunset.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-7956526197862397058</id><published>2007-04-28T02:30:00.000+03:30</published><updated>2007-04-28T02:31:06.216+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;دخترک جیغ می زد، نمی خواست سوار ماشین بشه، دخترک جیغ می زد که به من دست نزن ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر این روزا دخترای شهر من به جرم دختر بودن از خیابون ها جمع می شن، تحقیر می شن،دخترای شهر من این روزها رو از یاد نمی برن روزایی که بهشون برچسب می زنن، روزایی که راه هاشون رو کج می کنن، روزایی که حتی خودشون هم نمی دونن که برمی گردن یا نه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-7956526197862397058?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/7956526197862397058/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=7956526197862397058&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/7956526197862397058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/7956526197862397058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/04/blog-post_28.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8567901113328144139.post-8884264574442163853</id><published>2007-04-27T00:49:00.000+03:30</published><updated>2007-04-28T02:40:54.712+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای استر عزیز،&lt;br /&gt;اون روز وقتی از کلاس اومدم بیرون تصمیم گرفتم برم اون کتاب فروشی تجریش و سه گانه نیویورک رو بخرم، هر 3تاش رو سال ها پیش و جدا جدا از هم خونده بودم، دلم می خواست همه رو کنار هم داشته باشم، دوست داشتم ببینم کلماتی که تغییر نمی کنن و آدمایی که تغییر می کنن چه جوریه ... خواستم ببینم هنوز هم همون گیجی رو بهم میدن یا نه چیزی عوض شده این وسط ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر، از ماشین که پیاده شدم بارون تند و ریزی گرفته بود، البته مایه دردسر نبود، سرمو بالا گرفته بودم و قطره های فسقلی رو صورتم می خوردن، رفتم طبقه بالا کتابفروشی، شاید 1000 دفعه دیده بودم کتاب رو، یه راست رفتم سراغش، خم شدم و برش داشتم، فروشنده بالا نبود و منم خدا خدا می کردم که نیاد، دوست داشتم برای خودم بچرخم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای استر من به 2تا چیز معتادم، کلمه و دنیای مجازی، هر کدوم رو که بخوام ترک کنم اون یکی رو باید زیاد کنم، بهش می گفتن فیدبک_ منفی به گمونم، حالا دارم سعی می کنم دنیای مجازی رو بذارم کنار ولی آقای استر دنیای غیرمجازی برای آدم های خیالباف و حتی می شه گفت خودشیفته ای مثل من ساخته نشده، باید همه چیز همون جا بمونه، غیرواقعی ... اگه یه روزی واقعی بشه به گند کشیده می شه، آدما و بقیه چیزا همون جا بمونن بهترن، منم اگه همون  جا بمونم آدم_بهتری هستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشتنم نمیاد آقای استر ولی از وقتی از روی "هفت" اون نگاه عاقل اندر سفیه رو بهم انداختین تصمیم گرفتم بنویسم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8567901113328144139-8884264574442163853?l=dearmrauster.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dearmrauster.blogspot.com/feeds/8884264574442163853/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8567901113328144139&amp;postID=8884264574442163853&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8884264574442163853'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8567901113328144139/posts/default/8884264574442163853'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dearmrauster.blogspot.com/2007/04/3.html' title=''/><author><name>.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
