Saturday, November 13
آقای آستر عزیز،
مدت‌هاست که چیزی براتون ننوشتم، امروز داشتم چیزی می‌خوندم، یه متن کوتاه درباره‌ی یه سری زندگی تکراری و آدم‌های متفاوتی که تو اون قالب‌ها تکرار می‌شن و خودم رو وسط اون تکرار دیدم، صفحه رو بستم و به این فکر کردم که برای شما بنویسم.
اتاقم هنوز همون شکلیه، یه گلیم زرد و نارنجی انداختم روی موکت خاکستری قدیمی اتاق، کیف‌ها و کتاب‌ها و لباس‌ها همونجوری پخشن که قبلا هم بودن، شب‌ها یه شمع آبی روشن می‌کنم تو یه جا شمعی رنگی با طرح‌ها عجیب و غریب و طرحشون رو روی زمین نگاه می‌کنم، چراغ خواب خرابه و هنوز دلم نخواسته درستش کنم. بطری‌های آب معدنی روی طبقه‌ی دوم جلوی کتاب‌های شما انبار شدن انگار، چهار تا؟ پنج؟ بیشتر گمونم.
آفتاب عصرهای پاییزی رو دوست دارم، خوشرنگه و غمگین شاید، وقتی بیرونم ردش رو دیوارها و دست و تن بقیه دنبال می‌کنم، مدت‌هاست که پیاده‌روی نکردم، بین موهام تارهای سفید و روشن بیشتر شدن، توی آینه نگاهشون می‌کنم و از روی صورتم کنارشون می‌زنم، هیچ اندوه و افسوسی بابت ظاهر شدنشون و گذشتن زمان ندارم.
نمی‌تونم بفهمم چطور تحمل کردید آقای آستر، چطور تحمل می‌کنن؟ چطور می‌شه یه روز رو به روز دیگه وصل کرد؟
یه حس بیزاری عجیبی به خیلی چیزها پیدا کردم، چیزهای کوچک و بی‌اهمیت حتی، خودم رو نمی‌فهمم آقای آستر، هیچوقت اینجوری از زندگی فراری نبودم، فکر کرده بودم حداقل این بار کمتر درد خواهد داشت ولی نه کمتر که بدتر حتی، بیزارم آقای آستر از مزخرفاتی که درد رو مقدمه‌ی اتفاقات بهتر می‌دونن و فکر می‌کنن همه چیز بهتر می‌شه و خودم هم اینها رو به بقیه تحویل دادم و بیزارم از این روی رنگارنگ خوشبین خوش خیالم، صبح خواب بدی دیدم و از همون صبح توی اتاقم موندم، در رو بستم و پتو رو روی سرم کشیدم و سعی کردم به خواب‌هام فکر نکنم، حالا هم بیدارم و سعی می‌کنم د‌ِرَفت کارم رو بنویسم و به این فکر نکنم که کلمه‌ها کلافه‌م می‌کنن و تصاویر کلافه‌م می‌کنن و صدای تلویزیون زیادی بلنده و نور اتاق هم خیلی کمه، باید لامپ بگیرم و همه چیز رو سرجاش بچینم.

Labels:

1
Anonymous Anonymous said...
میس آنونیموس عزیز،

لازم نیست لامپ بخری. اگه نور کمه میتونی پنجره رو باز کنی و پرده رو کنار بزنی؟ در ضمن کارخوبی نمیکنی که منو این همه وقت بی خبرمیزاری و برام نمینویسی

مسترآستر