Friday, November 14
آقای آستر عزیز،
ساعت نزدیک 4 صبحه، نشستم اینجا و خوابم نمی‌بره یا نمی‌دونم خودم نمی‌خوابم شاید، شاید دارم فکر می‌کنم صبح چه فرقی با همین الان ممکنه داشته باشه؟ شاید دارم فکر می‌کنم که اگه بخوابم دیگه دلم نمی‌خواد بیدار بشم، شاید منتظر اتفاقی هستم که می‌دونم نمیفته و چون می‌دونم نمیفته نمی‌خوابم که زودتر به نرسیدنش نرسم.
آقای آستر، چه کلیشه‌ایی شده گفتن اینکه کسی نگفته بود که زندگی اینجوری می‌شه ولی این روزها تو این اتاق درهم و برهم و پر از کتاب و جعبه و مداد و خودکار و مارکرهای رنگی و 3 روز اول هفته و لبخندهای نه حتی زورکی ولی انگار زورکی و آفتاب طلایی عصرهای سرد پاییز گیر کردم.
آقای آستر، خاطره‌ها آدم رو نابود می‌کنن اینکه هر گوشه‌ایی که نگاه می‌کنی چیزی از گذشته‌ایی یادت میاد که تکرار نمی‌شه.
آقای آستر دفترچه‌ی قرمزتون قرض می‌دین؟ این روزا هرچی می‌گردم دفترا یا جلد خوبی ندارن یا کاغذاشون زشته و حس نوشتن ندارن.
آقای آستر این همه حرف این همه کلمه این همه صدا این همه تصویر ...
آقای آستر آدم گاهی حتی به غیرمنتظره‌ترین و بی‌ربط‌ترین آدم زندگیش هم احتیاج پیدا می‌کنه.