آقای آستر عزیز،
از اندوه نوشتن کار سادهیی نبوده هیچ وقت، اندوه آدم رو فلج میکنه، اندوه جاهای خالی آدمها رو هر شب قبل از خواب و هر روز با اولین غلت زدن به یاد میاره و با هر حرکت کوچکی تشدید میکنه و محکمتر زخم میزنه، غذا از گلو پایین نمیره، کلمهها بیمعنا میشن و همه چیز تبدیل به چرخهی بیفایدهیی میشه که معلوم نیست کی تموم میشه.
شاید دوست داشتم اتاق بزرگی داشتم با کف پارکت و همه وسایلم رو تو کارتن میذاشتم و هلشون میدادم کنار دیوار و من میموندم و پردههای کلفت پنجرههای قدی که رد نوری روی انگشتای پام مینداخت و من فقط نگاه میکردم و فراموش میکردم بیرون رو ،صداها و آدمها و همهچیز رو.
اندوه آقای آستر باعث میشه وقتی خیابون سبز رو پایین میای و اولین قطرههای بارون روی دستت میچکه با وجود شادیهای کوچک اون روزت به آسمون گرفته نگاه کنی و با غصه و عذاب وجدان فکر کنی زندهیی هنوز، به چراغا نگاه کنی و کیف رو روی دوشت محکم کنی و فکر کنی زندهیی ... و زندهیی ... واقعیت هم همینه، زندهیی.