Sunday, June 22
آقای آستر عزیز،
امروز مادام بواری رو تموم کردم، در بدترین شرایط ممکن، از فکرهام ترسیده بودم، سرم درد می کرد و چشمام می سوخت و به زور تلاش می کردم تا پای تلفن دوستم رو نگران نکنم و می گفتم فقط خواب، فقط می خوام بخوابم، چی کار کنم؟ اونم می گفت میایم دنبالت خب، میایم میریم بام خب، خودت گفتی که خیلی وقته نرفتیم، میایم دنبالت، خب؟
منم که به زور صدام رو جمع و جور می کردم که نه خوبم، چیزیم نیست، شما به کارتون برسین و قطع کرده بودم!
بعد دیگه نمی دونستم چی کار کنم، قرص ها رو هم نمی دونستم کجا گذاشتیم، احساس بیچارگی بهم دست داده بود، آخر بلند شدم و کتابای نخونده رو گذاشتم کنار دستم و قبول دارین که تو همچین موقعیت هایی کتاب های جدی فقط به درد زیادتر شدن فکر و خیالا می خوره، برای همین جمعشون کردم و بعد یاد اما بواری افتادم.

تو صندلی فرو رفتم و کتاب رو گذاشتم رو زانوم و شروع کردم وقتی رسیدم به جایی که اما مشت مشت ارسنیک می خوره پاراگراف رو دوباره خوندم، دوباره، چند باره! باورم نمی شد انگار، هر چند که قبلا کتاب رو خونده بودم ولی این بار انگار هر چی می خوندم نمی فهمیدم، باورش نمی کردم و بعد هم نامه ی اما و عذابش و آخرم که صدای گدا و تموم!

آقای آستر خب من که مثل شما نویسنده نیستم و کاش بودم که حداقل احساسی که از خوندن همون چند صفحه بهم دست داده بود رو می شد توصیف کنم ولی بهتر از اینی که نوشتم نمی تونم و بعد هم تا چند دقیقه کتاب همین جوری روی پام مونده بود، چه خشن چه سخت و چه دردناک تموم شده بود .

حالا اینا چه ربطی به من و حالم داره آقای آستر، هیچی، واقعیتش هیچی، فکر نمی کنم مثل اما مشت مشت آرسنیک بخورم، در واقع اصلا شبیه اما نیستم و شهامت غم انگیزش رو هم ندارم ولی به هر حال فکرهای عجیب و غریبم رو برای چند ساعت کنار زد.