آقای آستر عزیز،
روزها اگر که از خونه برم بیرون، از همون موقعی که در خونه رو می بندم و دکمه آسانسور رو می زنم تا موقعی که در ورودی رو می بندم و باز دکمه آسانسور رو می زنم به حرف هایی فکر می کنم که دوست دارم برای شما بنویسم، از گرمای صبح و پیاده روی خیس و نگاه به سمت کوه هایی که اگه نقاش بودم هزار هزار بار نقاششیشون می کردم و اگه عکاس بودم هزار هزار بار ثبت می کردم، تا درددل های همیشگی راننده های تاکسی و دور زدن و رد نشدن از جلوی ماشین بزرگ سبزی که همه جور احساسی ایجاد می کنه به جز امنیت و گردش های بعدازظهرانه و کتاب فروشی ها، کافه ها، شیرینی فروشی ها و خیلی کارها و جاهای دیگه.
همه رو دوست دارم براتون بنویسم آقای آستر ولی همیشه یه کاری پیش میاد که یادم می ره و نمی شه و شما که می دونین چه سخته که موضوعی که از یاد رفته رو بخوای دوباره به یاد بیاری و بعد هم بتونی همونجوری که منظورته بنویسیش، یعنی خیلی کم پیدا می شن آدم هایی که بتونن کلمه های درست رو پیدا کنن و برای نوشتن و بعد هم جرات داشته باشن این کلمه ها رو به کار ببرن.
آقای آستر یه آقایی بود که بهش گفته بودن که به احتمال خیلی زیاد سر عمل جراحی می میره و اون هم خواست براش دوربین و نوار بیارن که می خواد چند تا پیغام ضبط کنه و
مردیت گری نازنین داوطلب کمک شد و بعد متوجه شد که آقای موردنظر برای همه ی آشناهاش داره پیغام می ذاره که شما در فلان روز فلان کار رو انجام دادین و به همین خاطر ازتون متنفرم و می خواست همه رو بفرسته برای آشناها و مردیت با تعجب نگاهش می کرد و آقای موردنظر از عمل سالم و سرحال بیرون اومد و در جواب مردیت که چیکار کنه اون نوارها رو، گفت که هیچی، پستشون کن.
نه که فکر کنین من دارم می میرم ( هرچند این روزها بهش زیاد فکر می کنم) یا برای کسی می خوام از این مدل پیغام ها بفرستم ولی بارها و بارها شده که به طرفی که باهاش حرف می زدم خیره شدم و با خجالت به این فکر کردم که آیا ممکنه تنفر یا دلگیری منو ببینه و حالا فکر می کنم کاش پشت اون خجالت کذایی مخفی نمی شدم و اجازه می دادم ببینن اون تنفری که ذره ذره آدم رو می خوره و دقیقا هم می خوره و مثل چای غلیظ و مونده تلخه!