آقای آستر عزیز،
خوشحال بودم که دم یه غرفه بیشتر ایستادیم، کتاب ها رو گذاشتم رو میز و انقدر هم ارتفاع داشتن که بتونم دستام رو روش تکیه بدم و و دست زیر چونه م به دوستم نگاه کنم که تند تند و با کنجکاوی از قفسه ها کتاب های کوچک رو برمی داشت و من فکر می کردم که هووووووووم، کاش منم می شناختم این همه نویسنده رو، کاش منم کتاب بیشتر می خوندما و کلی از این ای کاش های دیگه و اگه این دوست دیگه توجهم رو به سمت قفسه روبرویی جلب نمی کرد نمی دیدم شما رو که درست همون جلو بودین.
تقریبا یک ربع قبلش سراغ اختراع تنهایی رو از آقای فروشنده ای گرفته بودم و آقای فروشنده با یه نگاه عاقل اندر سفیه و البته دانشمند مابانه ای تصحیحم گرده بود که "اختراع انزوا" و بعد اضافه کرده بود که هنوز نیومده و من داشتم فکر می کردم منظور شما تنهایی بوده یا انزوا و اینکه شما برای تنهایی اهمیت و احترام بیشتری قائل هستین و آدم های قصه های شما ممکنه که تنها باشن ولی منزوی نه، که آنا بلوم تنهاست و غمگین ولی کجای داستان منزوی؟؟ یا مثلا هتل اگزیستانس که نمی شه تو فکر یه آدم منزوی شکل بگیره، می تونه؟؟
به اینها فکر می کردم و به آقای فروشنده نگاه می کردم که می پرسید چیز دیگه ای نمی خوام و منم تشکر کردم و اومدم این طرف و ترجیح دادم اینها رو برای اینجا و برای شما نگه دارم تا برای آقای فروشنده با لبخند تکراری و خسته ای که در طول روز تحویل همه مشتری ها داده بود و احتمالا می گفت خانوم داستان ها رو برای یه دلیل خوبی بهشون می گن داستان و شاید حرف یه استاد تنها ( وحتی اینجا هم تنها و نه منزوی!!) رو نقل قول می کرد که آدم هایی که حرف مجسمه ها و قصه ها رو باور کنن باید دور خودشون و دنیای واقعی یه حصار بکشن!
خلاصه، تو عوالم خودم بودم که این دوستم به شما اشاره کرد و من باورم نمی شد که به قول فرانسوی ها voilà، شما درست همون جلو باشین، حالا هر چند که invention of solitude نبود ولی همون جلد کاهی قرمز با درخت کریسمسش و اسم شما که برخلاف همیشه آستر و نه استر تایپ شده بود برای من کافی بود.
کتاب رو که باز کردم اولین جمله این بود:
"این قصه را من از اوگی رن شنیدم."برای من همین کافی بود آقای آستر عزیز، ما برگشتیم!