Thursday, November 5
برای کی بنویسم آقای آستر؟ شما؟ خودم؟ بقیه؟
دیروز وسط میدون جنگ بودیم انگار، دستش رو محکم چسبیده بودم و از این طرف می‌رفتیم اون طرف، یه جا یه مرتبه یه دختری دستاش گرفت بالا و رفت وسط میدون و از اون طرف هم بقیه اومدن و بعد یه مرتبه ما نفهمیدیم چی شد، دستمو کشید که بیاٰٰ، که ندو، که آروم ... و من به پشت سری که هلم می‌داد می‌گفت ندو، ندوییم.
از کوچه‌ی پایینی برگشتیم بالا، موتورهاشون با صدای بلند از کوچه رد می‌شدن، نگاهمون می‌کردن؟ نمی‌دونم! ژاکتم روی دست راستم بود و بطری آب دست چپم، برگشتیم بالا، از این طرف به اون طرف.
این طرف‌تر از بالا سیل جمعیت میومد و ما خلاف جهت می‌رفتیم و داد می‌زدم آقای آستر، به اندازه‌ی همه‌ی این روزها به اندازه‌ی همه‌ی دردی که جا خوش کرده بود تو سینه‌م داد می‌زدم، ایستادیم، داد زدیم، داد زدیم ... ریختن، دوباره، ‌" آروم، آروم"، از بیخ گوشم رد شد، دستم رو می‌کشید که بیا که بیا، واردتر از منه هرچی که هست، رسیدیم به اون طرف خیابون، راننده داد می‌زد " یه نفر"، دستم رو کشید و فرستادم توی ماشین، ایستاد تا نفر بعدی کنارم بشینه، گفت خونه، برو.
آقای آستر کل راه رو تا جایی که می‌تونستم برگشته بودم تا ببینمش، شوخی که نبود، جزئی از من بود، جزئی از اون بودم، بابا رو تنها گذاشته بودم وسط معرکه‌ای که امروز همه می‌دوننش و وسط راه هی می‌گفتم من پیاده می‌شم، من پیاده می‌شم و دختر بغل دستی که دستمو محکم چسبیده بود و راننده که توی آینه نگاهم می‌کرد و می‌گفت نترس دخترجان، نترس.
دفعه‌ی دومی که ریخته بودن، تو یه کوچه رفتیم، روسریمو محکم دور سرم بستم، ژاکتمو تن کردم، گفتم دیگه نمی‌ترسم. چرا، می‌ترسم ولی اون موقع چشمامو دوخته بودم به موتوری که میومد که بره وسط جمعیت، نگاهش کردم، فهمید؟ نمی‌دونم.
رسیدم خونه زود بود، خیلی زود، ریه‌هام می‌سوخت، دخترک تازه برگشته بود، بغض کرده بودم، باید برمی‌گشتم.
باید برمی‌گشتم آقای آستر؟
تا خود صبح کابوس دیدم، اینها رو هم برای شما می‌نویسم، که بدونین که خجالت کشیدم از اینکه اون وسط سوار شدم که دست دختر بغل دستی رو کنار نزدم و پیاده نشدم، که سهمی نداشتم دیروز، که سهمی ندارم جز همین دستبند سبزم.
Thursday, August 27
آقای آستر عزیز،
نزدیک صبحه باز و منم که بیدار. اول نمی‌خواستم برای شما بنویسم ولی اینجا رو می‌خوندم و دلم تنگ شد. فکر کردم چه چیزایی به ذهنم می‌رسید و براتون می‌نوشتما!
یه سری پستا البته نباشن بهتره ولی می‌ذاریم که باشن، به هر حال یه دلیلی داشته نوشتنشون دیگه!
حالا! دیدم که از into the wild نوشته بودم، باورتون می‌شه که از موقعی که گم شده دیگه پیداش نکردم؟ یعنی انواع و اقسام کاغذ و کتاب و مداد و روان نویس پیدا کردم ولی اون دی وی دی آب شده رفته توی زمین! عجیبه‌ها!
بلاخره هم راضی شدم به حرف زدن. دو تا قرص سفیدن. از همون روز ولی شروع کردم به گفتن اینکه این قرصا آدمو خالی می‌کنن، پرت نگفتم، می‌دونید که، واقعیته! ولی من خب دراما کوئینی هستم برای خودم که از کاه کوه می‌سازم به معنای واقعی کلمه!
البته اینم هست که سه شنبه غمگین‌تر روزم بود، البته که حساب روزهایی که خوب نیستند از دست همه در رفته ولی سه شنبه که سالگرد اون نیست شدن بود روز خوبی نبود، دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می‌کردم، همین، بیست ساعت خوابیده بودم و باز می‌خواستم بخوابم و فقط بخوابم تا این سوم شهریور بیاد و بگذره و خلاص!
و اومد و گذشت و تموم، با کلی اتفاقی که به سالگرد کذایی ربطی نداشت ولی چین و چروکای صورت پیرمرد توی ذهنم مونده، سرش که پایین بود و می‌نوشت و می‌نوشت و مي‌نوشت، چه دردی می‌کشن آقای آستر، اینو دیگه حتی شما هم نمی‌دونید.
Wednesday, July 22
آقای آستر عزیز،
کارها رو گذاشتم جلوم تا مرتبشون کنم و شروع کنم، چشمم میفته به اینکه یکی نوشته "چهلمین ..." بعد فکر می‌کنم 40؟ تقویم روی میز رو نگاه می‌کنم و حساب می‌کنم که ماه پیش بود یعنی؟ دیر می‌گذره این روزا آقای آستر.
گمونم که می‌خواستم تو این روزا اسم شما رو هم می‌شنیدیم ولی هنوز که خبری نیست.
امیدوارم ولی، می‌دونین؟ به طرز غریبی امیدوارم، شاید هم که زیادی خوش خیال باشم، نمی‌دونم، ولی امیدوارم.
داشتم به دوستی می‌گفتم فکر نمی‌کردم توی دوران ما پیش بیاد، یعنی خب ببینین، کی انتظارشو داشت؟ من که نداشتم ...
حالا تقویم رو نگاه می‌کنم و امیدوارترم آقای آستر، با اینکه هوا داغ شده و همه چیز عجیب و غریبه.
بعد هم که باز به فکر نامه نوشتن افتادم، نه اینطوری نگاهم نکنین، احتیاج دارم من به نوشتن اون کلمات، باید که از زیر دستم ردشون کنم که برن، نگه داشتنشون هیچ فایده‌ای نداشت، باور کنین. البته خب شما که می‌دونین چقدر دوست دارم این نامه نوشتن‌ها رو و هیچ وقت هم یاد نمی‌گیرم که یه سری نامه‌ها رو باید ننوشت و یه سری حرفا رو هم باید نزد.
بیشتر می‌نویسم براتون آقای آستر، بعدا، سر فرصت البته، ولی بیشتر.
Friday, March 27
ساعت 7 صبحه، شایدم نزدیک 8 باشه آقای آستر!
اطرافم پر از صداست و نور و تصویر. صدای پرنده‌هایی که دارن می‌خونن و صداشون آدم رو یاد خنکای نسیم و سبزی برگها میندازه و صدای کتاب ورق زدن بابا و نور صبح که بیرون روی فرش افتاده و پرده‌ی سفید اتاق خواب که باد زیرش پیچیده و همه چی هم آبیه. اصلا انگار نور دم صبح ِبهار پر غبار و آبیه.
چقدر صدا آقای آستر، چقدر تصویر! اون آقای محترم راست گفته بود انگار که "جهان مانند خواندن یک متن در نور است."
هرچند که این صداها و نورها و رنگ‌ها رو با دوربین و تصویر و انتخاب و کادر و هیچی نمی‌شه ثبت کرد. باید نویسنده بود برای ثبت انعکاس نور روی لیوان‌های شیشه‌ایی قدیمی یا ردیف عطرهایی که بوی زمان می‌دن و یا توصیف بی‌اعتنایی و بی‌تفاوتی که به قول خانوم وولف دوباره غلبه می‌کنه و خانوم وولف نمی‌گه چیره می‌شه، نمی‌گه برمی‌گرده و نه حتی غلبه که توی ترجمه‌ی فارسی هم هست و خب کلمه‌ی بهتری نبوده براش حتما.
ولی جادو می‌کنه این indifference descends . که بی‌اعتنایی و بی‌تفاوتی فرود میاد و این فرود اومدن و پوشاندن همه چیز که چیرگی نیست، حضور باشکوه ِبی‌تفاوتیه، انگاری که بی‌تفاوتی بانوی جا افتاده‌ایی باشه از همون شخصیت‌های داستان‌های خانوم وولف که پیراهن بلند و خاکستری پوشیده و بی‌حوصله و بی‌اعتنا از پله‌های چوبی زیر نور و غبار پایین میاد و حضورش همه جا رو می‌گیره، این جوریه که به نظرم indifference descends و کلی داستان هست پشت همین جمله‌ی
We insist, it seems, on living. Then again, indifference descends
Sunday, March 22
آقای آستر عزیز،
از اینکه این همه میرم و برمی‌گردم خجالت می‌کشم، از این که این همه تو گذشته‌هام می‌چرخم، از اینکه همه‌ش یه چیزی پیدا می‌کنم تا ناله و زاری راه بندازم خجالت می‌کشم.
خب من تو این هزارتوی چندین زبانه زیاد نوشتم، به زبون‌های مختلف و با اسم‌های متفاوت و گاهی هم شخصیت‌های متفاوت.
آقای آستر از کجا میاد این همه تنوع طلبی؟ این همه ماسک؟ این همه میل به فرار؟ آقای آستر چرا من برای شما می‌نویسم؟ چون شما بهتر از بقیه معنای فرار رو می‌دونین؟ یا شاید چون شما شخصیت‌هاتون رو پشت دیوارها جوری مخفی می‌کنین که انگار از اول هم نبودن؟
Sunday, March 1
آقای آستر،
اون دوشنبه رو شما یادتونه، نه؟ از بیرون اومده بودم و دستم رو زده به دیوار و با اون یکی دست بند کفشمو باز می‌کردم.
آقای آستر یادتونه که از همون لحظه و از همون جا دنیا یه جور دیگه شد؟
یا مثلا اون یک‌شنبه ... ژاکت آبی داشتم یا کاپشن مشکی تنم بود؟ یادتونه از وقتی برگشتم هر چند دقیقه یه بار سرمو مینداختم پایین که من دارم فکر می‌کنم مثلا؟
یه آهنگ بود آقای آستر، از همون روزی که عوض شد دنیا منم عوضش کردم، گذاشتمش روی اسمش که اگر زنگ زد ...
اینطوریه که فکر می‌کنم به اندازه پا از خونه بیرون گذاشتن آسونه، به اندازه یک لحظه زودتر قدم برداشتن، به اندازه‌ی یک لحظه چشم بستن و همین.
شما می‌دونین آقای آستر از چی حرف می‌زنم، شما هم مثل من که می‌دونه من می‌فهمم چی می‌گه حتی اگه چیزی نگه می‌فهمین چی می‌گم.
Thursday, January 1
آقای آستر عزیز،
سال هم نو شد، سال شما البته وگرنه سال ِ ما که هنوز 3 ماه مونده تا نو بشه.
قرار هم بود که برف بیاد ولی تا همین الان که 5 صبحه که خبری نیست و سبزه سبزه کریسمس به جای سفید.
آقای آستر این جلو همش تو مه فرو رفته، از اون هواها که بلاخره دوربین رو برداشتم و بردم بیرون و مشغول شدم.

یه موشک کاغذی سبز روی میزمه، 2 هفته پیش گرفتمش، نمی‌دونم به بقیه هم گفتن یکی بردارین یا نه ولی به من که گفتن و منم برداشتم، روش نوشته لطفا من را پرواز دهید.
گفتم می‌برم بام تهران از اونجا پروازش می‌دم که بره ولی به محض اینکه گرفتمش توی دستام دیدم نمی‌تونم، نمی‌تونم همین حتی یه ذره یادگاری رو هم بفرستم که بره.

این جوریه که موشک سبزی که می‌خواست پرواز کنه و تقدیرش هم پریدن بود موند بین دستای منی که تو صندلی عقب ماشین صورتم رو فرو بردم تو دستمال کاغذی و ب درست وقتی برگشت که صورتم خیس ِخیس بود و مونده بود چی بگه و من چی می‌تونستم بگم از موشک سبزی که تقدیرش پریدنه و من نگهش داشتم.

پرت و پلا می‌نویسم باز آقای آستر، همه‌ی اون چیزهایی که در این سه سال منتظرش بودم اتفاق افتادن و من هنوز پرت و پلا می‌نویسم آقای آستر.